تبليغاتX
seasons in the sun




















seasons in the sun

my diary notes

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

                                          چهره ام هرگز پریشانی نداشت

                                                 کاش میشد دفتر تقدیر عشق

                                         حرفی از یک روز بارانی نداشت

                                         کاش می شد راه سخت عشق را

                                         بی خطر پیمود وقربانی نداشت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:0 توسط رها| |

سلام

دوستاي گلم من تا يه مدت طولاني نيستم 

ديگه ماه مهر اومد سر همه شلوغ ميشه

منم فكر نكنم بيام بس تا مدتي كه نميدونم خدانگهدار

ياحق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:33 توسط ava| |

امروز وبلاگ من یه سال شده دیگه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

داره واسه خودش کسی میشه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شما بیاین تو جشن من شرکت کنید خوشحال میشمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:53 توسط ava| |

باز ماه مهمونی خدا اومد

ماهی که عشق بازی با خدا میکنی

وقتی یاده پارسال میوفتم اشکم میگیره میبینم

چندان با پارسال فرق نکردم تو این ماه من وبلاگم ساختم

حال میکنم که چه روز های خوبی وبلاگمو ساختم

به همه برو بچ عزیز حلول ماه رمضانو تبریک میگم

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط ava|

خدایا.پروردگارا!

          با تمام سخاوتت بگذار عاشقان همیشه در غم عشق بسوزند تا همیشه کسی باشد که ثنا گویی تو باشد مگر می شود بدون عشق ترا فریاد کرد مگر می شود بدون داغ عشق وجود بی نهایتت را در آغوش گرفت مگر این ممکن است که کمری که از داغ عشق نشکسته باشد برای تو به رکوع رود  وچه بی خردند انانی که می گویند عشق معجزه ندارد معجزه عشق همین را بس که سر هر عاشقی را به درگاهت به خاک پاکت می کشاندو ذکر سجده را بر لبانشان جاری می سازد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط رها| |

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش واویکریزوپی در پی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را.............

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:18 توسط رها| |

گاهی انقده احساسه تنهایی میکنی که کم مونده خفه بشیییییییییییییییییییییی این مدت که بازم نبودم خیلی سختی های وناراحتی زیادی کشیدم تا لب مرز مرگ رفتم ولی زنده موندم دیگه نمی خوام این خاطرات تجدید کنم حالا یه زندگی جدید توام باشادی درکنار دوستای گلم و خدای مهربونم شروع کردمممممم و به امید خدا این طوری تا اخر ادامه بدم

برام دعا کنیدددددددددددددددددددد

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:39 توسط ava| |

توبودی ......من بودم .....تورفتی ......من نیزرفتم .......توهستی ......نفسهایم هست  .........توکه نباشی دیگرنفسهایم نیست ........نمیدانم چه باید ارزوکنم ..... بودنت را یانبودنت را چراکه دیگرقادر به تحمل مشکلات  پیشامده نیستم .از طرفی دوریت وازطرفی دیگراینکه حق ندارم درباره تو حتی فکر کنم واما بدتر ازهمه اینکه نمی توانم دلتنگیهایم را برایت ابراز کنم مراسخت ازرده خاطر کرده.  ایکاش بودی وباتمام وجودت دوستم داشتی ومن باهمه مشکلاتم به تو تکیه میکردم وبا لبخند درکنارتو تمام غصه هایم را فراموش میکردم وزمان غروب به جای اشکهای پنهانیم با ارامشی که دردل داشتم خنده سرمیدادم وشبها بارویای توبه خواب میرفتم .باهمه اینکه میدانم تو نیستی که بخوانی اماباز می نویسم که شاید روزی تورابیابم و همه درد و دلهایم را به تو گویم و شاید انروز ارام گیرم .

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:34 توسط رها| |

امشب داشتم دلم را ورق میزدم کاغذی فرسوده بانوشته های کم رنگ با لکه هایی ازاشک چشمم یادگارمانده بعضی از وقتها دلم درگذشت زمان پاره شده بودمانندکودکی پنج ساله که این دفتر را نوشته باشدامشب با اشکهای چشمانم ورقهای پاره شده دلم را به هم چسباندم ووقتی صبح بیدار شدم تمام ورق های دلم از بین رفته بود وچیزی جز خاکستر سوخته هیچ نمانده بودای کاش می شد احساس پاک آینه را دید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:41 توسط رها| |

  پشت نسيم بهار پنهان مي شوي وآهسته و بي صدا از بالاي درختان كاج وسپيدار وكنار پنجره اتاق من ميگذري وفكر مي كني من نمي دانم كه طراوت هر نسيم بهاري به خاطر لطافت حضور تو در وراي آن است!؟

كنار بنفشه وسنبل قايم ميشوي ولا به لاي گل هاو شكوفه هاي بهاري خودت را مخفي مي كني و فكر مي كني من متوجه نمي شوم كه زيبايي وجذابيت همه گل ها وشكوفه هاي عالم فقط وفقطو به دليل حضور نگاه تو در دل گلبرگ ها وشكوفه هاست؟

فكر ميكني من ردپاي تو ميشناسم ونميدانم كه اين تويي كه در آغاز همه بهارها در گوشم نجوا ميكني كه صدايت بزنم ونوشدن ودگرگوني قلبم را از تو طلب كنم تا تو براي تازگي وبهاري شدن زندگي بهانه ام شوي؟

بهارت را دوست دارم نه به خاطر نسيم هاي پر طراوتش گل ها وشكوفه هاي زيبا ودلربا ونه به خاطر همه تازگي كه به همراه دارد. پنهان شده اي وبي آنكه بدانم با نگاه هميشه بهارت مواظب من هستي . بهار را به خاطر نگاهت دوست دارم.

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:10 توسط رها| |


Design By : Night Skin